تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

 

برو برو که خسته از شکستنم///من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم...

 

هوا واسم سنگینه...

 

*مرام و معرفت رو تو وجود کسی دیدم که وقت رفتنش زد زیر قولش.اما مطمئنم ازون محکمتر و

 مهربونتر و با معرفتتر نمی بینم...انشالله که به هرچی میخواد برسه...

صبور خوب خانگی

 شریک ضجه های من

خنده ی خسته بودنم

زنگ خطر نمیشود...

 

*اما چه بايد مي گفتم؟

 چه داشتم براي گفتن جز اين که چشم هايش خواب و خوراک از من گرفته اند؛


که ساعت ها به او فکر مي کنم در طول روز؛


 که او با من خودي شده چون شعرهايم، نفس هايم، رد بخيه هاي روي دستم...


...رفت...

بايد کنار مي آمدم با اين زخم که قرار بود - مانند رد بخيه هاي روي تنم - تمام عمر با من بماند...

قسمتی از بیست قدم مانده به خوشبختی یغما گلرویی

 

 

 

*برای داداش جاوید: غیرممکن ممکن ه...

شرح این غصه ستاره تو به طبیبان مگو///که طبیبی به دلم زخم غریبانه زده...

 

*نمیدونم تاوان چی رو میدم. اما هرچی هست خیلی سنگینه...شکستم...

 

*کاش داداشم همیشه خونه بود...پیشم...

 

*واسم دعا کنید همه ی روزایی که پریناز میگه تموم میشه زودتر بگذرن.تحملم تموم شده...

عشق است جمال آنکه در اوج غرور///به هرچه داشت نام دل پا زد و رفت...

 

*تف به این زندگی نامرد...اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش...

 

در پناه حق

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 22:12 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

 

چقدر تنها تر شدم...

 

بقول قیصرامین پور:

 

"ديري‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با اين‌همه در عين بي‌تابي صبورم..."

 

من صبورم اما بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم...


 

من هنوزم می نویسم نامه بر باد و بر آب...

 

دلم از جمع شدن اینهمه غم توش سنگینه... خیلی...

 

*فردانوشت :آخرین دیدار...روز خداحافظی مان...و بعد از آن...

               آخرین خبر...۲۲ اسفند روز تولدش...

               آخرین یادگاری...دست خطی در دفتر خاطرات...

 

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند...

 

امیر زمانی فر عزیز رفتی اما یادت همیشه باماست...

 

خدایش بیامرزد...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:2 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |


Design By : Night Skin