تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

 

بعد اومدن نتايج چندين روز شاهد زنگهايي بودم که بي جواب ميموند،آدمايي که به راحتي ميشد فهميد

هدفشون از زنگ زدن فضولي بود يا واقعا" من واسشون اهميت داشتم.


تموم لحظاتم فقط به يه جمله از "رهگذر"م فکر ميکردم که به يقينش رسيدم:


"درس بخون که اگه پشت کنکور بموني هيچ دوستي نداري. تويي و چارديواري اتاقت..."


درسته پشت کنکور نموندم فقط به نتيجه ي مطلوبم نرسيدم اما اين حرفش واسه همه ي ثانيه هاي تنهاييم

بود.

ثانيه هايي که احتياج بودن دوستي که بايد مي بود تو بغضم بود و حس خفگي از اينهمه تنهايي تنهام نذاشت.


از خدا دلگيرم چون مثل خيليا ناراحتيم بعد نتايج از فرصت بر باد رفته ي بدون تلاش نبود، من تموم تلاشم رو

 کردم و به آرزوم نرسيدم، و اين دليلي بود بر اينکه هرگز به کسي سفارش نکنم درس بخونه.

 


منو بردن تا تمومه خستيگيم رو در وطن دومم بابلسر بريزم.بقول داريوش:


"ميروم دل مردگي ها را ز سر بيرون کنم"


اما نتونستم مثل اون باشم و بگم:


"گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم"


که اونجا هم ديگه برام مثل هميشه نبود. يه حس غريبي که همه جا همرامه اونجا هم بود.جايي که هميشه

بهترين خاطراتمو ساخته بودم!


تموم هشت روزم تو بابلسر پر بودن با ايليا بود، کسيکه انگار مطمئن بودم آينده اش مثل من پر از استرس

خواهد بود.


با يه کوله بار پر دلبستگي به ايليا ي چهار ماهه برگشتم جايي که در و ديوارش پر از خاطرات بدن.


تداعي همه ي روزهايي که زحمت مي کشيدم و نميدونستم بي نتيجه ست!


بخاطر غيبتم و اينهمه غم که سوغات آوردم از همه تون عذر مي خوام.


آخه اينجا تنها جايي که منم بدون هيچ حرف نگفته! و يه عده دوست مهربون!

راستی مدیریت بازرگانی قبول شدم...


مرسي بخاطر همه ي مهربونياتون...


عذر ميخوام بخاطر همه ي نامهربونيام...

 

*چند روز بعد نوشت : چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم...

 

و در انتظار درانتظار نماندنتان

وسيع باش و تنها...

 

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکي...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:28 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |


Design By : Night Skin