ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...
روزگار غریبی ست,نازنین!!!
امیدوارم خوب باشید... والله نمیدونم چی شده بهم ریختم... میگن نزدیکای کنکور این حالت ها عادیه اما وضع من از همه خراب تره... یه روز اینقدر میخندم که دلم درد میگیره. روز بعد میرم تو فاز غم که انگار از من غمگین تر آدم تو دنیا نیست...کارم داره به دکتر روانپزشک میرسه تا چند روزه آینده... البته برخی دوستان از محبت زیاد سختی این دوران رو چندین برابر میکنن...خدا نگهدارشون باشه... خلاصه که نمیخواستم آپ کنم تا اواسط خرداد که بمونه تا کنکورم اما یهو نمیدونم چی شد از کتابخونه اومدم با دوستام یه کم قدم زدیم. اومدم خونه که یکی از بچه ها واسم زنگ زد چیزی نگفت اما تلخی حرفاشو حس کردم اما میگفت چیزی نیست.دلم یه طوری شد واسش... احساس فوق العاده بدی دارم وقتی یکی ناراحته اما نمیگه چرا و از کی و من مدام حس میکنم کار اشتباهی کردم مثل الآن که هرچی فکر میکنم نمیدونم کار من اشتباه بوده یا دوست مهربون و خوبم از جای دیگه دلش پره... سرتون رو درد آوردم...ببخشید... شاید تا کنکور(۴تیر) آپ نکردم...از همه تون میخوام واسم دعا کنید قدر زحمتی که کشیدم نتیجه بگیرم... خیلی میترسم از کنکور... دعام کنید... دلم خواست این شعر رو بنویسم هرچند بی ربط به نظر میاد... بند كفشم را مى بندم همه چيز را فراموش مى كنم مى روم سرم را به ديوارهاى بلند مى كوبم و از اتاق هاى كوچك ياد مى گيرم كه فكرهاى بزرگ نكنم خواهرم براى آينده نامه هاى عاشقانه مى نويسد مادرم پشت كودكى هايمان آب مى ريزد من با خودم عهد مى بندم هيچوقت برنگردم مى روم درچهارسالگى موى عروسك ها را مى بافم درهفت سالگى با تخته سياه آشنا مى شوم تمام زنگ تفريحم را يك انقلاب مى دزدد مى روم به لب هايم مهرسكوت مى زنم شعارهايم را پشت دندان هايم قفل مى كنم باد روسرى ام را مى برد كشف مى كنم زندانى پيراهنم بوده ام قاره اى به وسعت تنهائى محاصره ام كرده است مى روم پدرم ما را به آن سوى آب ها مى رساند و مى ميرد من هنوز "اولدوز و كلاغ ها" مى خوانم و براى قطارها بليط بازگشت مى خرم زندگى با همهء عظمتش در يك چمدان خلاصه مى شود مى روم در ادارهء گذرنامه پليسى لال تاريخ آخرين خروجم را از حافظهء كامپيوتر بيرون مى كشد چراغ هاى قرمز تعقيبم مى كنند در آئينهء هتل زنى به من خيره مى شود كه روزى در بخار نفس هايش گم خواهم شد برلن با ديوارهايش روبرويم مى ايستد مسكو برايم ودكاى ارزان قيمت مى ريزد كم كم مى فهمم كه چرا از آزادى مجسمه مى سازند مى روم روزها خيابان ها را جارو مى زنم شب ها سرنوشت انسان را ازتلويزيون دنبال مى كنم تا مى توانم قرص مى خورم امّا چرك دلم خشك نمى شود مى روم قرن بيست و يكم مى آيد دنيا خواب آسمانخراش مى بيند زمين نگران به خط هواپيماها چشم مى دوزد... مانا آقايي * چندروز بعد نوشت:امروز سر امتحان شیمی(درس موردعلاقه ام)بعد سه روز خوندن و تست زدن از فرط استرس حالم بهم خورد و هیچی یادم نمیومد... آخه خدا!همه راحتن حتی اونایی که نخوندن چرا من اینطوریم؟!! دلواپس دلواپسي هايتان و در انتظار درانتظار نماندنتان وسیع باش و تنها... در پناه حق تنهاترين نازنين کره ي خاکي...![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
مى روم![]()
| Design By : Night Skin |


