ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...
روزگار غریبی ست,نازنین!!!
با اینکه خودم ندارم, اما داشتن بهترین اوضاع و احوال رو براتون آرزو میکنم... توضیحی درمورد این آپ ندارم, فقط قشنگترین قسمتهای کتاب تنهاییهام"شازده کوچولو"... امیدوارم دوست داشته باشید... شازده کوچولو گفت:_"اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت:_این چیزی است که امروزه دارد فراموش میشود.یعنی پیوند بستن... _پیوند بستن؟ روباه گفت"_البته.مثلا" تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی, مثل صدهزار پسربچه ی دیگر. نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من.من هم برای تو روباهی بیش نیستم, مثل صدهزار روباه دیگر. ولی اگر تو مرا اهلی کنی هردو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد... ... زندگی من یکنواخت است.من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا.همه ی مرغها شبیه هم اند و همه ی آدمها شبیه هم اند.این زندگی کسلم میکند.ولی اگر تو مرا اهلی کنی ,زندگیم چنان روشن خواهد شد, که انگار نور آفتاب برآن تابیده است.آنوقت من صدای پایی را که باصدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد , خواهم شناخت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیرزمین میراند.ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد. علاوه بر این, نگاه کن!آن جا, آن گندمزارها را میبینی؟من نان نمیخورم.گندم برای من بی فایده است.پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند.واین البته غم انگیز است! ولی تو موهای طلایی داری.پس وقتی اهلیم کنی معجزه میشود!گندم که طلایی رنگ است, یاد تورا برایم زنده میکند.و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت. روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت: _خواهش میکنم...بیا و مرا اهلی کن! شازده کوچولو گفت:_دلم میخواهد, ولی خیلی وقت ندارم.باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم. روباه گفت:_فقط چیزهایی را که اهلی کنی میتوانی بشناسی.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها میخرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند. تو اگر دوست میخواهی, مرا اهلی کن. ... پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد. روباه گفت:_آه!...من گریه خواهم کرد. شازده کوچولو گفت:_تقصیر خودت است.من بد تورا نمیخواستم, ولی خودت خواستی که اهلیت کنم... روباه گفت:_درست است. شازده کوچولو گفت:_ولی تو گریه خواهی کرد! روباه گفت:_درست است. _پس حاصلی برای تو ندارد. _چرا دارد.رنگ گندمزارها... ... روباه گفت:_همان مقدار وقتی که تو برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کرده ای.تو مسئول گلت هستی... شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: _من مسئول گلم هستم... اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد من که ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم هرکسي خواست تو رااز من جدا سازد ديد هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم... باز هم از همراه همیشگی پریناز عزیزم ممنونم... دلواپس دلواپسي هايتان و در انتظار درانتظار نماندنتان وسیع باش و تنها... در پناه حق تنهاترين نازنين کره ي خاکی...
![]()
| Design By : Night Skin |


