تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

قاصدک, هان

چه خبر آوردي؟!

خوش خبر باشي, اما, اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري

نه ز ديار و دياري; باري

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک; در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

که دروغي تو, دروغ

که فريبي تو, فريب

قاصدک, هان, ولي آخر...

اي واي...

راستي آيا رفتي با باد؟!!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟!!

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

به اجاقي_طمع شعله نمي بندم_ خردک شرري هست هنوز؟!!

قاصدک, ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.

سلام.خوبید؟؟؟

از همه ی دوستای مهربون و بامعرفتم که تو جشن تولد من و وبم شرکت کردن ممنونم...

امیدوارم بتونم جبران کنم...

این شعر قشنگ هم از اخوان عزیز که یه جورایی حرف دل خیلی از ماهاست...

امیدوارم خوشتون بیاد...

آرزومند آرزوهای قشنگتون

و نیازمند دعای دلهای پاکتون...

 

در پناه حق

نازنین

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:48 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

 

سلام...خوبید؟؟؟

الآن که دارم مینویسم خودمم نمیدونم چی باید بنویسم و به کجا ختمش کنم...

تصمیم گرفتم هرچه پیش آید خوش آید و بنویسم...

امروز ۲۰آبان...و تولد وبلاگ من...

آدما گاهی با نوشتن آروم میشن...آدما گاهی با درد و دل کردن احساس میکنن سبک شدن...

اما همیشه اینطور نیست...

گاهی وقتا که مینویسی غمت دوبرابر میشه...گاهی که با کسی حرف میزنی آروم نمیشی...

دوستای مهربونم من این کلبه رو از غم دل و از هرچیز از بین رفتنیه دیگه نساختم...

من اینجا رو از خشتهای محکم دلم ساختم...من واسه دلم مینویسم...

من خیلی غمگین میشم...خیلی دلم میگیره...خیلی زود از همه چیز خسته میشم...

اما دلیل واقعیش رو شاید خودم هم خوب نمیدونم...* آدمی می نویسد چون رنج دارد چون تردید دارد ... *

و اینو بدونید تا کشف شدن بهونه ای برای نوشتن ؛ بی بهونه می نویسم !

..... همین و تمام ! .....

پارسال یه همچین روزی دوست عزیز و مهربونم تامی این وبلاگ رو واسه من راه اندازی کرد و

من تا همیشه ممنون خواهم بود از این مهربونیش...

من خوشحالم که تو این یک سال با دوستای خوب و با معرفت و تجربه های خوب و بدشون

آشنا شدم...

دوستایی که همیشه واسشون دعا میکنم که موفق و سلامت و شاد باشن...(آمین)

هر كه ما را ياد كرد...ايزد مر او را يار باد ...

هر كه ما را خار كرد ...از عمر برخوردار باد ...

هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني ...هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي‌خار باد...

و اما...

فردا یعنی ۲۱ آبان تولد خودمه...

تولد...روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم... !

و شاید این بهترین چیزی باشه که من میتونستم روز تولدم تو وبلاگم بنویسم :

پدر تو جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی

فردا شاید روز به ظاهر شادی داشته باشم مثل هرسال...

قاصد روزهای ابری داروگ

کی میرسد باران؟!!!

برام دعا کنید که آرزوی شب تولدم برآورده شه...

الهی تو را به تمام آنان که سبزند و جاری قسم می‌دهم٬

پاره کن پرده‌ای را که غفلت است.

خداوندا بگذار تا دوباره لمست کنم.

می‌دانم که هستی در کنارم با تمام اشتباهاتم...

دستانم را بگیر ای آفریدگار لحظه‌های ناب تنهایی... .

از همه تون ممنونم که یکسال با من تو غم و شادی همراه و همدم بودید...

آرزومند آرزوهای قشنگتون

و محتاج دعای دلهای پاکتون...

 

در پناه حق

 

نازنین (آخرین روز ۱۸ سالگی...)

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:0 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

سلام

دوستان عزیزو بامرامم خسته شدن از اینهمه غم...

آپ جدیدی نیست تا ...

عزیزان تازه وارد هم به پست " این منم..." مراجعه کنند تا غم اسیرشون نکنه...

از 5 کیلومتر جاده که گذشتی برای او که از مدرسه بر میگردد دستی تکان بده و بگو حال دنیا خیلی بد است..!

و ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

 

آرزومند آرزوهای قشنگتون

و محتاج دعای دلهای پاکتون...

 

در پناه حق

 

نازنین

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:19 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود

                                          سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش

                                               بیچاره ندانست که یارش سفری بود

سلام

دوستای مهربونم میخواستم آپ "این منم..." بمونه تا تولدم اما...

باز هم خدا نخواست...

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

                                             یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید...

یادتونه؟ آره یادتونه...

ماندانا رو میگم...

۵۰ روز پیش نوشتم ماندانا رفت...

۵۰ روز بود که باباش دنبالش میگشت...

۵۰ روز بود که هی بهش میگفت ماندانای من با بابا قهری؟

۵۰ روز بود که بخاطر ۲تا دختر دیگه اش گریه نمیکرد و غصه هاشو تو دلش میریخت...

امروز بعد ۵۰ روز دلش جوابش کرد...

دلش به خداش گفت دیگه تحمل نداره...

دل مهربون و صافش ...

دل قشنگش...

خدایا...

بچه ها !!!

رفت...

رفت پیش ماندانا...

به آرزوش رسید...

بچه ها  خیلی ناراحتم...خیلی گریه میکنم...خیلی ...

چون دوسش داشتم خیلی زیاد...خیلی زیاد...

 ۵۰ روز گذشت و من ۲تا از عزیزام رو از دست دادم...

خدایا خیر پیش بیار...(آمین)

ازتون خواهش میکنم واسه این پدر مهربون فاتحه بخونید...ممنونم...

 

آرزومند آرزوهای قشنگتون

و نیازمند دعای دلهای پاکتون...

 

در پناه حق

نازنین

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:22 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

سلام

این آپ هم با توجه به درخواست دوستان بود البته ببخشید که دیر شد...

اما بالاخره نوشتم...

باید یه کم بهم حق بدین که تعجب کنم چون من خودم رو معرفی کردم(درباره ی وبلاگ) اما بازم ازم خواستن که درباره ی خودم توضیح بدم...منم به این دوستان عزیز احترام میزارم و مینویسم...

خوب شروع میکنم...اما نمیدونم از کجا...

نازنین...نازی...لاهیجان...متولد ۲۱ آبان ۱۳۶۹...

لاهیجان متولد شدم اما بازار مشترکم...

پیش دانشگاهی ام...رشته ام ریاضی ـ فیزیک...

تک دخترم یه داداش (نوید) دارم که از همه بیشتر تو زندگیم دوسش دارم...

(داداشم ۴ سال ازم بزرگتره...دانشگاهش تموم شد.سربازی لعنتیشم تموم...الآنم جنوب کار میکنه...)

بابام ناظم بود(بازنشسته شد...) مامانم هم خونه داره...

حالا اخلاقم:

خیلی خیلی زود عصبانی میشم.وقتی هم عصبانی شم هیچ کی رو نمیشناسم...

آدم فوق العاده رکی هستم...دوست و رفیق زیاد دارم هم بزرگتر از خودم هم کوچیکتر...

تو درسام به ترتیب: ادبیات و شیمی و فیزیک و زبان رو دوست دارم و دیگه از هیچ درسی خوشم نمیاد و به

زور میخونمشون...درس میخونم که بتونم یه کار پیدا کنم و گرنه مثل خیلیا نه واسم مهمه مدرک داشته باشم

و نه اینکه علاقه به دانستنیها دارم...

آدمای سیاستمدار و دورو رو بیشتر از چند دقیقه تحمل نمیکنم یا من میکشم کنار یا یه حرفی میزنم که اونا

بکشن کنار و میگن این اخلاقم خیلی بده و باهاش به هیچ جا نمیرسم...

این عکس ۶ ماهگی منه که تو بغل داداشمم...البته میگن اون موقع ها خیلی شکمو بودم اما الآن اینجوری نیستم...

هم من و هم داداشم عینکی هستیم...توی هنر به عکاسی خیلی علاقه دارم...تو سازها ویلن دوست دارم که

دارمش اما هنوز کامل یاد نگرفتم...کتاب های روانشناسی و شعر رو خیلییییییی دوست دارم و بهترین

هدیه هایی که تا به حال گرفتم :مجموعه اشعار فریدون مشیری, دفتر دوم احمد شاملو, مجموعه اشعار کارو

و دیوان شهریار بوده...

از آدمای کم حرف و خجالتی و گوشه گیر زیاد خوشم نمیاد... 

آدمای بدقولم  تا سر حد مرگ حرصم میدن...یادم رفت بگم واسه هر موضوع به ظاهر کوچیک و شاید

مسخره خیلییییییییی حرص میخورم...خیلی هم نا امید و نگران همه چیز و بدبینم (چون بد شانسم...)...

زندگی رو هم خیلی سخت میگیرم...

دیگه چیزی به ذهنم نمیاد که بنویسم اگه سوالی باشه در خدمتم...

از دوستانی که دوست نداشتن اما مجبور شدن با من آشنا بشن هم عذر میخوام...

 

آرزومند آرزوهای قشنگتون

 

در پناه حق

 

نازنین

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:19 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |


Design By : Night Skin