ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...
روزگار غریبی ست,نازنین!!!
سلام به دوستای گلم...امیدوارم همه شاد باشید... اومدم با سه تا مطلب چون امتحانام دارن شروع میشن وطبیعتا" نمیتونم بیام.امیدوارم بعد یه مدت نسبتا" طولانی که میام با نظرات زیباتون خستگی از تنم در بره... ممنونم که تشریف میارید و نظر میدید... همدمم باشید تا بتونم بهتر بنویسم...مرسی واسم دعا کنید «دواي همه ي دردها نيکيست به شرط آنکه ندانند شما نيکيد وگرنه نخواهند گذاشت نيک بمانيد...» روزگاز به کامتون باشه!!! محتاج دعاهای دل پاکتون, نازنین تويي و فقط نام تو اين تنهايي را راهنماست, پس تنهايي ام را نيرو ببخش زيرا با نام تو که فراتر از هر آرامشي است که در جهان ميشناسم, تنها با نام تو ميتوانم در برابر تند باد زمان ايستادگي کنم.آري, وقتي اين تنهايي در تو و از توست ميتوانم گناهم را به دست بخشندگي تو بسپارم...!!! "لئونارد کوهن" ماه تابيد و چو ديد آن همه خاموش مرا نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا گفت: "خاموش در اينجا چه نشستي؟" گفتم : بوي محبوبه ي شب ميبرد از هوش مرا بوي محبوبه ي شب, بوي جنون پرور عشق وه, چه جادوست که از هوش برد بوش مرا بوي محبوبه ي شب, نغمه ي چنگي ست لطيف که از افلاک کند زمزمه در گوش مرا بوي محبوبه ي شب, همچو شرابي گيراست مست و شيدا کند اين جام پر از نوش مرا بوي محبوبه ي شب جلوه ي جادويي اوست آنکه کرده به يکباره فراموش مرا مهدی سهیلی ميپراکند. آري, حتي در خاطره ي خاموش خداوندگار با هم خواهيد بود.اما بگذاريد که با هماهنگي تان خيالهايي باشد و بگذاريد که بادهاي بهشتي ميانتان به رقص درآيند يکديگر را عاشق باشيد, اما از عشق بند نبافيد. بگذاريد که عشق درياي موج زن باشد ميان سواحل روحتان. پياله ي يکديگر را پر کنيد, اما از پياله ي هم ننوشيد. نان خود به يکديگر دهيد, اما:از لقمه ي هم نخوريد. بخوابيد و به رقص درآييد و شادمانگي کنيد, اما باشد که هريک تنها باشيد.هرچند که تارهاي عود_نوعي ساز_جدايند اما يک نوا را مرتعش ميکنند جان سپار يکديگر باشيد, اما نه نگهدار جان همديگر. زيرا که فقط دست حيات را توانايي نگهداري جانتان است. در کنار يکديگر باشيد, اما نه چفتاچفت: زيرا ستونهاي معبد جدا جدا برپايند و درخت بلوط و سرو در سايه ي يکديگر نمي بالند !!!! علم پدر آموخته بودي« واندم که خبردار شدي,سوخته بودي» افسرد تن و جان تو در خدمت دولت,قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت, وين هردو شد از بهر تو اسباب مذلت. چهل سال غم و رنج ببين با تو چه ها کرد,دولت رمق و روح ترا از تو جدا کرد. چهل سال ترا برده ي انگشت نما کرد,آنگاه چنين خسته و آزرده رها کرد. از مادر بيچاره ي من ياد کن امروز: هي جامه قبا کرد, خون خورد و گرو دادو غذا کرد و دوا کرد,جان برسر اين کار فدا کرد!!! هان اي پدر پير!کو آن تن و آن روح سلامت؟ کو آن قد و قامت؟ فرياد کشد روح تو فرياد ندامت! علم پدرآموخته بودي « واندم که خبردار شدي,سوخته بودي» از چشم تو آن نور کجا رفت؟ آن خاطر پرشور کجا رفت؟ «ميراث پدر» هم سر اي کارهبا,رفت. وان شعله که بر جان شما رفت,دودش همه در ديده ي ما رفت !!! امروز تو ماندي و همين درد روانسوز,نفرين نکند سود به استاد بدآموز, چهل سال اگر خدمت بقال نمودي,امروز به بقال بدهکار نبودي! هان اي پدر پير!چهل سال در اين مهلکه راندي,عمري به تماشا و تحمل گذراندي, ديدي همه ناپاکي و خود پاک بماندي, آوخ!که مرا نيز بدين ورطه کشاندي! علم پدر آموخته ام من! چون او همه در دام بلا سوخته ام من... چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من... اي کودک من,مال بيندوز.وان علم که گفتند مياموز! فريدون مشيري من این شعر فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم چون مفهوم جالبی داره...امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه...نظر یادتون نره!!!
امتحانام رو خوب بدم...بازم ممنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


