تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

سلام...اومدم اولين بار نوشته ام رو بذارم که همه بخونن.دليلش رو نميدونم.ولي...!
 

مينويسم که حداقل دلم که از نامرديه يه عده بي مرام ادعاي مرام پر سبک شه... . 

احساس خيلي خوبيه وقتي بدوني يکي واقعا" دوستت داره و تا آخرش به پات ميمونه,ولي به همون ,

اندازه که اين خوبه,احساس بديه که بدوني اونيکه مدام فکر ميکردي دوستت داشته و به پات ميمونه,

ازت بريده و رفته پي يکي ديگه...ناراحتي,نه به خاطر اينکه يکي ديگه جات رو تو قلب اون گرفته
 

فقط بخاطر اينکه شايد خيلي درموردش اشتباه ميکردي. شايد اون يه نامرد بود و تو نميدونستي.شايدم

اين فکرت درست نبود و اگر تو هم بودي همين کار رو انجام ميدادي,شايد. ويه کم خوشحال هم ميشي

به خاطر اينکه زودتر از اينکه دير شه فهميدي که چي شده...باز هم مي بخشيش,چون يک زماني تو با

گفتن "نه" دلش رو شکوندي و الآن اون,شايد ناخواسته اينکار رو انجام داده و خودت رو با اين جمله

دلداري ميدي که"دنيا دار مکافات است"...شکوندي پس شکستي...ولي بعد اينکه بخشيديش قرار مثل

دوتا دوست معمولي و ساده به هم کمک کنيد...با هم خوبيد ومهربون.ولي يکهو ميبيني که توي يکي

از بدترين موقعيت هاي زندگيت يک ذره که کمکت کرد,جا زد و جاي موندن و همفکري و کمک زده

رفته.اينجا نبايد يادت بره که ميتونست از اول بره,ولي موندو يکم بيشتر از يکم کمکت کرد. هيچوقت

کمکهاش رو يادت نميره.ولي کسيکه تا اون موقع حتي بهت تو نگفته بود,بهت يه حرفهايي ميگه که

شايد صدبار آرزوي مرگ ميکني که اين حرفها رو از اون نشنوي...از کسيکه چندين سال زندگيش

شايد عاشقت بود يه حرفهايي ميشنوي که خردت کرده. اينجاست که هي طاقت مياري و هيچي نميگي

تا يکهو ميبري و ميگي هرچي صبر بوده بسه!تو هم هرچي ميخواي ميگي,ولي شايد راضي به گفتن

اين حرفها نباشي.ولي آخرش که فکر ميکني ميبيني که اگر همين جوابها رو هم نميگفتي شايد الآن

ميترکيدي!وقتي کسيکه زماني....... بود,برگرده بهت بگه تو بچه اي,ميسوزي.حتي اگر واست زياد

 

مهم نباشه که بچه باشي و مهم اينه که خودت,خودت و کارهات رو قبول داري,ولي باز هم آتيش

ميگيري.بچه بودن مهم نيست,اونيکه مهمه "وسعت دل".وقتي کسيکه عاقلش ميدونستي,بخاطر

صميمي ترين رفتاري که با برادرت,عزيزترينت,داري بهت بگه تو جنبه نداري,ميسوزي.ولي زندگي,بازهم

ميگم فراز ونشيب,زياد داره.اگر قرار بر اين بود که با اين حرفها و رفتارها کم بياريم,الآن هيچکس زنده

نبود...اين تنها قصه اي که تو زندگيت ميتونه بهت ثابت کنه که حتي کسيکه هفت سال عاشقت بود,

باز هم شايد زيادي فراموشت کرده و شايدم از اول عشقي نبوده,ولي هرگز اين رو نبايد يادت بره که اون

دلايل خودش رو داره که شايد تو رو توجيه نکنه,ولي واسه توجيه دل عاشق هفت سال پيشش کافي

باشه...پس بگرد;نه به دنبال اوني که عاشقت باشه,دنبال اون که لياقت دلت رو و گذشتهاي تو رو

داشته باشه.حتي اگر دلت ترک برداشت يا شکست نااميد نشو چون هنوزم دل,دل هست,حتي

اگر بشکنه.
"با سنگها بگو که چه انديشه مي کنند؟

حتي بدون بال,کبوتر کبوتر است".
پس به اميد روزي که بيابي هرآنچه را که خواستار آني!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:13 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

در زماني که وفا

            قصه ي برف به تابستان است

  و صداقت گل نايابي ست

                        و در آيينه ي چشمان شقايق نيز

    عابر ظالم و بي عاطفه ي

                                     غم جاريست .

به چه کس بايد گفت با تو خوشبخت ترين انسانم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:49 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

.طرف ما شب نيست , صدا با سکوت آشتي نميکند,کلمات انتظار ميکشند
...من با تو تنها نيستم ,

هيچ کس با هيچ کس تنها نيست ,

شب از ستاره ها تنها تر است
.طرف ما شب نيست ,چخماق ها کنار فتيله بي طاقت اند
خشم کوچه در مشت توست ,

در لبان تو شعر روشن صيقل ميخورد!!!

من ,تورا دوست دارم ,

                              و شب از ظلمت خود وحشت ميکند....

*احمد شاملو*

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:36 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

دهانت را مي بويند, مبادا که گفته باشي دوستت دارم ,دلت را ميبويند.

                                                                              روزگار غريبي ست نازنين
و عشق را کنار تيرک راه بند تازيانه ميزنند ,

                                                                                 عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
,در اين بن بست کج و پيچ سرما, آتش را, به سوخت بار سرود و شعر فروزان ميدارند.

به انديشيدن خطر مکن .

                                                                                                 روزگار غريبي ست نازنين
آنکه بر در ميکوبد شباهنگام ,به کشتن چراغ آمده است .

                                                                                         نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر ,با کنده و ساتوري خون آلود.

                                                                                                  روزگار غريبي ست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند و ترانه را بر دهان .شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناري بر آتش سوسن و ياس ,

                                                                                                   روزگار غريبي ست نازنين
.ابليس پيروز مست ,سورعزاي مارا بر سفره نشسته است .

                                                                                          خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:17 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا

خبرازسرزنش خارجفا نيست ترا

 

رحم بربلبل بي برگ ونوا نيست ترا

التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

 

ما اسيرغم واصلا غم ما نيست ترا

با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا

 

فارغ ازعاشق غمناک نمي بايد بود

جان من اينهمه بي باک نمي بايد بود

 

همچو گل چند به روي همه خندان باشي

همره غيره به گلگشت گلستان باشي

 

هرزمان با دگري دست و گريبان باشي

زان بينديش که ازکرده خويش پشيمان باشي

 

جمع با جمع نباشند وپريشان باشي

ياد حيراني ما آري وحيران باشي

 

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد

به جفا سازد و صد جوربراي تو کشد

 

شب به کاشانه ی اغيارنمي بايد بود

غير را شمع شب تارنمي بايد بود

 

همه جا با همه کس يارنمي بايد بود

ياراغياردل آزارنمي بايد بود

 

تشنه ی خون من زارنمي بايد بود

تا به اين مرتبه خون خوارنمي بايد بود

 

من اگرکشته شوم باعث بد نامي تست

موجب شهرت بي باکي و خود کامي تست

 

ديگري جزتو مرا اينهمه آزارنکرد

جزتو کس درنظرخلق مرا خوارنکرد

 

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکارنکرد

هيچ سنگين دل بيدادگر اين کارنکرد

 

اين ستمها، دگري با من بيمارنکرد

هيچکس اينهمه آزار من زارنکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پي آزردن من

 

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است

برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است

روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است

 

رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

 

تو نه آني که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد

 

مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست

عاشق بي سرو سامانم وتدبيري نيست

 

ازغمت سربه گريبانم و تدبيري نيست

خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

 

ازجفاي تو بدينسانم وتدبيري نيست

چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست

 

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم ؟

عاجزم چارهء من چيست چه تدبير کنم؟

 

نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است

گل اين باغ بسي سرو روان بسياراست

 

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است

ترک زرين کمرموي ميان بسياراست

 

با لب همچو شکرتنگ دهان بسيار است

نه که غيراز تو جوان نيست جوان بسياراست

 

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند

قصه آزردن ياران موافق نکند

 

مدتي شد که درآزارم و ميداني تو

به کمند تو گرفتارم و ميداني تو

 

ازغم عشق تو بيمارم و ميداني تو

داغ عشق تو به جان دارم وميداني تو

 

خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو

از براي تو چنين زارم و ميداني تو

 

از زبان تو حديثي نشنيدم هرگز

از تو شرمنده ی يک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت

دست بردل نهم و پا بکشم از کويت

 

گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت

نکنم باردگر ياد قد دلجويت

 

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

 

بشنو پند ومکن قصد دل آزردهء خويش

ورنه بسيارپشيمان شوي از کردهء خويش

 

چند صبح آيم واز خاک درت شام روم

از سرکوي تو خود کام به ناکام روم

 

صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم

از پي ات آيم وبا من نشوي رام روم

 

دوردور از تو من تيره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو يک گام روم

 

کس چرا اينهمه سنگين دل و بد خو باشد

جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

 

از چه با من نشوي يارچه مي پرهيزي

يارشو با من بيمارچه مي پرهيزي

 

چيست مانع ز من زارچه مي پرهيزي

بگشا لعل شکربارچه مي پرهيزي

 

حرف زن اي بت خونخوارچه مي پرهيزي

نه حديثي کني اظهارچه مي پرهيزي

 

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چين بر ابرو زن ويک بار به ما حرف مزن

 

درد من کشته ی شمشيربلا مي داند

سوز من سوخته ی داغ جفا مي داند

 

مسکنم ساکن صحراي فنا مي داند

همه کس حال من بي سرو پا مي داند

 

پاکبازم همه کس طور مرا مي داند

عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند

 

چارهء من کن و مگذارکه بيچاره شوم

سرخود گيرم و از کوي تو آواره شوم

 

از سرکوي تو باديدهء ترخواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگرخواهم رفت

 

تا نظرميکني از پيش نظرخواهم رفت

گرنرفتم ز درت شام، سحرخواهم رفت

 

نه که اين بارچو باردگرخواهم رفت

نيست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت

 

از جفاي تو من زارچو رفتم، رفتـــــــــم

لطف کن لطف که اين بارچو رفتم،رفتـــــــم

 

چند درکوي تو با خاک برابر باشم

چند پامال جفاي تو ستمگر باشم

 

چند پيش تو، به قدراز همه کمتر باشم

از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم

 

ميروم تا به سجود بت ديگر باشم

باز اگرسجده کنم پيش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز وتغافل تا کي

طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

 

سبزه ی دامن نسرين ترا بنده شوم

ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

 

چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم

گره ابروي پر چين ترا بنده شوم

 

حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم

طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

 

الله، الله، زکه اين قاعده اندوخته اي

کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي

 

اينهمه جور که من از پي هم ميبينم

زود خود را به سر کوي عدم ميبينم

 

ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم

همه کس خرم و من درد و الم ميبينم

 

لطف بسيار طمع دارم و کم ميبينم

هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگيــــــــــر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگيـــــر

 

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم

 

پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روايت نکنم

 

ديگر اين قصه ی بي حدو نهايت نکنم

خويش را شهره ی هرشهر و ولايت نکنم

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:25 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |


Design By : Night Skin