تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

او هوایم را داشت

که پیاده رو ها لیز و یخبندان بود

بی هوا رفت

بی هوا ماندم

چه هوایش امروز

که پیاده رو ها لیز و یخبندان است

در سرم پیچیده است...!!!

 

محمد زهری

 

شرح آنچه بر ما و دل بی قرارمان گذشت چیزی نبود جز کنکوری سخت تر از پارسال و دوبار دگرگونی

احوال معده و مهمان شدن در توالت های مدرسه ی مدرس...

ما که امیدمون رفته اما شاید بشه...

 میمانیم و فریاد میزنیم بلکه خدایمان صدایمان را بشنود شاید!!!

بابت همه ی دلگرمی ها و دعاها ممنونم یک دنیا...

 

* چند روز بعد نوشت:زندگی بر من و امثال من که زندگی رو به طرز وحشتناکی سخت میگیرن حرومه......ای روزگارررررررررررررررررر...خسته شدمممممممممممم...

 


دلواپس دلواپسي هايتان

و در انتظار درانتظار نماندنتان

 

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکي...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت21:29توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی... | |

سلام...

امیدوارم خوب باشید...

والله نمیدونم چی شده بهم ریختم...

میگن نزدیکای کنکور این حالت ها عادیه اما وضع من از همه خراب تره...

یه روز اینقدر میخندم که دلم درد میگیره. روز بعد میرم تو فاز غم که انگار از من غمگین تر آدم تو دنیا

نیست...کارم داره به دکتر روانپزشک میرسه تا چند روزه آینده...

تستتتتتتتتتت

البته برخی دوستان از محبت زیاد سختی  این دوران رو چندین برابر میکنن...خدا نگهدارشون باشه...

خلاصه که نمیخواستم آپ کنم تا اواسط خرداد که بمونه تا کنکورم اما یهو نمیدونم چی شد از

کتابخونه اومدم با دوستام یه کم قدم زدیم. اومدم خونه که یکی از بچه ها  واسم زنگ زد چیزی نگفت

اما تلخی حرفاشو حس کردم اما میگفت چیزی نیست.دلم یه طوری شد واسش...

احساس فوق العاده بدی دارم وقتی یکی ناراحته اما نمیگه چرا و از کی و من مدام حس میکنم کار

اشتباهی کردم مثل الآن که هرچی فکر میکنم نمیدونم کار من اشتباه بوده یا دوست مهربون و خوبم از

جای دیگه دلش پره...

سرتون رو درد آوردم...ببخشید...

شاید تا کنکور(۴تیر) آپ نکردم...از همه تون میخوام واسم دعا کنید قدر زحمتی که کشیدم نتیجه

بگیرم...

خیلی میترسم از کنکور...

استرس دارم...

دعام کنید...

دلم خواست این شعر رو بنویسم هرچند بی ربط به نظر میاد...

 

بند كفشم را مى بندم

همه چيز را فراموش مى كنم

مى روم سرم را به ديوارهاى بلند مى كوبم

و از اتاق هاى كوچك ياد مى گيرم

كه فكرهاى بزرگ نكنم

خواهرم براى آينده نامه هاى عاشقانه مى نويسد

مادرم پشت كودكى هايمان آب مى ريزد

من با خودم عهد مى بندم هيچوقت برنگردم

مى روم

درچهارسالگى موى عروسك ها را مى بافم

درهفت سالگى با تخته سياه آشنا مى شوم

تمام زنگ تفريحم را يك انقلاب مى دزدد

مى روم

به لب هايم مهرسكوت مى زنم

شعارهايم را پشت دندان هايم قفل مى كنم

باد روسرى ام را مى برد

كشف مى كنم زندانى پيراهنم بوده ام

قاره اى به وسعت تنهائى محاصره ام كرده است

مى روم

پدرم ما را به آن سوى آب ها مى رساند و مى ميرد

من هنوز "اولدوز و كلاغ ها" مى خوانم

و براى قطارها بليط بازگشت مى خرم

زندگى با همهء عظمتش

در يك چمدان خلاصه مى شود

مى روم

در ادارهء گذرنامه پليسى لال

تاريخ آخرين خروجم را

از حافظهء كامپيوتر بيرون مى كشد

چراغ هاى قرمز تعقيبم مى كنند

در آئينهء هتل زنى به من خيره مى شود

كه روزى در بخار نفس هايش گم خواهم شد
مى روم

برلن با ديوارهايش روبرويم مى ايستد

مسكو برايم ودكاى ارزان قيمت مى ريزد

كم كم مى فهمم كه چرا

از آزادى مجسمه مى سازند

مى روم

روزها خيابان ها را جارو مى زنم

شب ها سرنوشت انسان را

ازتلويزيون دنبال مى كنم

تا مى توانم قرص مى خورم

امّا چرك دلم خشك نمى شود

مى روم

قرن بيست و يكم مى آيد

دنيا خواب آسمانخراش مى بيند

زمين نگران

به خط هواپيماها چشم مى دوزد...

مانا آقايي

* چندروز بعد نوشت:امروز سر امتحان شیمی(درس موردعلاقه ام)بعد سه روز خوندن و تست زدن از فرط

استرس حالم بهم خورد و هیچی یادم نمیومد...

آخه خدا!همه راحتن حتی اونایی که نخوندن چرا من اینطوریم؟!!

 

 

دلواپس دلواپسي هايتان

و در انتظار درانتظار نماندنتان

 

 

وسیع باش و تنها...

 

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکي...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت22:1توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی... | |

سلام...

با اینکه خودم ندارم, اما داشتن بهترین اوضاع و احوال رو براتون آرزو میکنم...

توضیحی درمورد این آپ ندارم, فقط قشنگترین قسمتهای کتاب تنهاییهام"شازده کوچولو"...

امیدوارم دوست داشته باشید...

 

شازده کوچولو گفت:_"اهلی کردن" یعنی چه؟

روباه گفت:_این چیزی است که امروزه دارد فراموش میشود.یعنی پیوند بستن...

_پیوند بستن؟

روباه گفت"_البته.مثلا" تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی, مثل صدهزار پسربچه ی دیگر.

نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من.من هم برای تو روباهی بیش نیستم, مثل صدهزار روباه دیگر.

ولی اگر تو مرا اهلی کنی هردو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من

برای تو یگانه ی جهان خواهم شد...

...

زندگی من یکنواخت است.من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا.همه ی مرغها شبیه هم اند و همه ی

آدمها شبیه هم اند.این زندگی کسلم میکند.ولی اگر تو مرا اهلی کنی ,زندگیم چنان روشن خواهد شد, که

انگار نور آفتاب برآن تابیده است.آنوقت من صدای پایی را که باصدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد ,

خواهم شناخت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیرزمین میراند.ولی صدای پای تو مثل نغمه ی

موسیقی از لانه بیرونم می آورد.

علاوه بر این, نگاه کن!آن جا, آن گندمزارها را میبینی؟من نان نمیخورم.گندم برای من بی فایده است.پس

گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند.واین البته غم انگیز است!

ولی تو موهای طلایی داری.پس وقتی اهلیم کنی معجزه میشود!گندم که طلایی رنگ است, یاد تورا برایم زنده

میکند.و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم  داشت.

روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت:

_خواهش میکنم...بیا و مرا اهلی کن!

شازده کوچولو گفت:_دلم میخواهد, ولی خیلی وقت ندارم.باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید

بشناسم.

روباه گفت:_فقط چیزهایی را که اهلی کنی میتوانی بشناسی.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.

همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها میخرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر

دوستی ندارند.

تو اگر دوست میخواهی, مرا اهلی کن.

...

پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد.

روباه گفت:_آه!...من گریه خواهم کرد.

شازده کوچولو گفت:_تقصیر خودت است.من بد تورا نمیخواستم, ولی خودت خواستی که اهلیت کنم...

روباه گفت:_درست است.

شازده کوچولو گفت:_ولی تو گریه خواهی کرد!

روباه گفت:_درست است.

             _پس حاصلی برای تو ندارد.

             _چرا دارد.رنگ گندمزارها...

...

روباه گفت:_همان مقدار وقتی که تو برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.

آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش

کرده ای.تو مسئول گلت هستی...

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

_من مسئول گلم هستم...

 

اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم

با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد

شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم

ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد

من که ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم

اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم

من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم

هرکسي خواست تو رااز من جدا سازد ديد

هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم...

 

باز هم از همراه همیشگی پریناز عزیزم ممنونم...

 

دلواپس دلواپسي هايتان

و در انتظار درانتظار نماندنتان

 

وسیع باش و تنها...

 

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکی...

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت22:24توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی... | |

سلام...

از اونجا که تاحالا پیش نیومده من دستم به قلم بره و غمگین ننویسم از جانب دوستم مونا تهدید شدم که اگه غم بنویسم واسه عید حسابم با کرام الکاتبینه...

منم ترجیح دادم که نوشته ی خودشو بزارم واسه عید...

رنگ نارنجی نوشته ی موناست... بقیه هم از منه...

به نام اونی که همیشه از تو آسمون نگاه میکنه ببینه کی دنبال رد پاش تو زمینه!

امروزم مثل یه عالمه روز دیگه میگذره و یادش تو دلامون میمونه.گرچه میره ولی مثل یه عکس میره تو

آلبوم خاطرات.

یکی تو بهار به دنیا میاد یکی تو تابستون یکی تو پاییز یکی تو زمستون اما همه ی این آدما میدونن که شاید

تو همون فصلی که اومدن یا یه فصل دیگه باید برن.

فصل های سال هم همینطورین.باید لبخند رو دریابیم.بهار دوباره میاد با همه ی زیباییش و بعد سه ماه میره.

ولی تو این سه ماه باید درکش کنیم.میخواد بیاد وقتی بیاد همه چیز نو میشه و طبیعت زنده میشه حتی دلای

خسته هم سعی میکنن که دوباره شروع کنن یه سال جدید یه فصل جدید یه ماه جدید!!!

دلم واسه سال قبل تنگ میشه.با همه ی تلخی هاش.

خب حالا یه کم شاد بنویسم.

قدمت مبارک زودتر بیا ما همه منتظریم منتظر قدمات منتظر عیدی منتظر شوق بهاری

خدایا!

اونایی که قلبشون از غصه از غرور از کینه یخ زده

اونایی که خودشونو انداختن تو یه اتاق تاریک و فقط به گذشته فکر میکنن

اونایی که از ته دره دارن میان به سمت قله

به همشون کمک کن.

کمک کن یخ دلاشون آب بشه

اتاقشون روشن بشه

دستشونو بگیر بیان بالا

به نازنینم کمک کن یه کم آدم بشه!!!

 

اینم از رفیق فابریک ما...مرامشو...

و کسی گفت بهار است

من با شبنم روی برگ گل یاس نوشتم:

ای کاش این بهاری که همه میگویند

بی خبر می آمد

شاید آنوقت ز شوقش همه گل میدادیم...

بهنرینها رو برای همه ی دوستای گلم در سال جدید آرزو میکنم...

امیدوارم تو کوله بار ۸۷تتون کمترین یادگاری پشیمونی وحسرت باشه...

انشالله سالی سرشار از نیکی و خوشی و سلامتی داشته باشید...

سر سفره ی هفت سین منم دعا کنید...

و آخر این پست از

دوست گلم پریناز

داداش مهربونم پیمان

و همه اونایی که تو این سال کمک کردن تا بتونم پایدار بمونم یک دنیا ممنونم و

موفقیت روزافزونشون رو از خدای منان آرزومندم...

 

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی هایتان هستم...

در انتظار در انتظار نماندنتان

 

وسیع باش وتنها...

 

در پناه حق

 

تنهاترین نازنین کره ی خاکی...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت18:40توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی... | |

به من چه؟

تو نيستي اما من برايت چاي مي ريزم

ديروز هم نبودي

که برايت بليط سينما گرفتم

دوست داري بخند

دوست داري گريه کن

و يا دوست داري

مبهوت مثل آيينه باش

مبهوت من و دنياي کوچکم

ديگر چه فرق ميکند

باشي يا نباشي

من با تو زندگي ميکنم...

 

رسول يونان

سلام...

با توجه اینکه بنده هیچ بهانه ای برای آپ نداشتم اما بنابر اعتراضات شدید دوستان اینکار رو انجام دادم.

الآنم به عنوان عضوی از یک خانواده خیلی ناراحتم چون پسرخاله ام رفته خدمت...

امیدوارم بهترینها برای او باشد...

 

دلواپس دلواپسي هايتان

و در انتظار درانتظار نماندنتان

وسیع باش و تنها...

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکي...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت21:34توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی... | |