ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...
روزگار غریبی ست,نازنین!!!
به خوندنش دعوت کرد... وقتي داشتم واسش کامنت ميزاشتم حس کردم نياز دارم بنويسم... قسمت اول پستش منو برد به دنيايي که با تموم سختي هاش بهتر از تموم شدنش بود... شايد اگه من و همه ي دوستام ميدونسيتم آخرش اينه,هرگز رو تخته ي کلاس روزشمار نميزاشتيم و از تموم شدن دوران کنکور خوشحال نميشديم... بود از دست دادن دوستي که همه ي خاطراتتو ساخته... که يه روز بگم اگه راه دور بود شايد بيشتربود ... هميشه درست راه برم... حالا نفس کشیدنم توش سنگین شده... ميدونم از دستم ناراحتي اما من ازت ناراحت نيستم چون شايد عادت کنم به نبودن کسي که بايد مي بود... چون اوج آرزوشون بازي تو پارک گلها بود...ياد حسرت خوردنامون که ماهم بچه بوديم اينام بچه ن... ياد اعتياد به جوراب خريدن با هم...ياد کتاب خريدانامون...ياد جام جم رفتنامون...ياد ساعتهايي که پاي منبر آقاي جنابي بوديم...ياد خريدن چهار اثر اسکاول شين... ياد آخرين گريه م پيشت که ... یاد روزی که تو پستو های گوشیم یه یادگاری گذاشتی واسم یه صدا که گفت: " کاش به اندازه ی قشنگی چشات دنیا رو قشنگ میدیدی..." و من با تمام تلاشم موفق نشدم!!!... هردفعه که تنها میرم لب دریای رامسر جاتو خالی میکنم که اگه بودی چقدر بهتر بود!!! همیشه دوستت دارم بیشتر و بیشتر و بدون فقط بودنت واسم مهمه حتی وقتی که من کاملا" نباشم!!! ما صداي گريه مان به آسمان رسيد فريدون مشيري لایه های پیاز است روزهای من لخته لخته و مثل هم و در اختیار من نیست سوز اشک تمام می شوند روزها و تو پیشم نیستی. شمس لنگرودی *میدونم اشتباهه اما نمیتونم کاری کنم ؟!میتونم اما نمیخوام ؟!میخوام اما میترسم ؟!میترسم چون ... *ای خدااااا کمکم کن!!! *دارم دیوونه تر میشم... *ميدونم يه روز ميفهمي روزي که دنيا رو گشتي///من چه طور تو رو ميخواستم تو چطور ازم گذشتي!!! (بی ربط به دنیام بود اما دوس داشتم بنویسم) *طعنه نزن به گریه هام///تنها تو میمونی برام!!! *من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست///گاهی به یک آغوش وابستگی بد نیست!!! *آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن///نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن!!! يکسال گذشت و من تنها اين جمله رو بيشتر و بيشتر درک کردم!!! نميخوام طولاني بنويسم فقط بايد 2 سالگي وبلاگم رو اعلام کنم ، 2سالگي بودن در کنار دوستاي مهربوني که تو دنياي حقيقي هم تو ذهنم دارمشون... و تاريخ تولد بهانه ايست تا فراموش نکنيم آمدنمان را... و من هم 21 آبان رو فراموش نمي کنم...روز آمدنم ... چراغها خاموش و روی کیک تولد یک آی با کلاه، عباس صفاری چشم براه روزي که تولدم مثل بچه گي ها بهترين روزم باشه!!!... چون ابری سرگردان میگرید چشم من در تنهایی ای روز شادیها کی باز آیی؟ نیازمند دعای دلهای پاکتون نازنين (آخرين روز 19 سالگي) برو برو که خسته از شکستنم///من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم... هوا واسم سنگینه... *مرام و معرفت رو تو وجود کسی دیدم که وقت رفتنش زد زیر قولش.اما مطمئنم ازون محکمتر و مهربونتر و با معرفتتر نمی بینم...انشالله که به هرچی میخواد برسه... صبور خوب خانگی شریک ضجه های من خنده ی خسته بودنم زنگ خطر نمیشود... *اما چه بايد مي گفتم؟ چه داشتم براي گفتن جز اين که چشم هايش خواب و خوراک از من گرفته اند؛ بايد کنار مي آمدم با اين زخم که قرار بود - مانند رد بخيه هاي روي تنم - تمام عمر با من بماند... قسمتی از بیست قدم مانده به خوشبختی یغما گلرویی *برای داداش جاوید: غیرممکن ممکن ه... شرح این غصه ستاره تو به طبیبان مگو///که طبیبی به دلم زخم غریبانه زده... *نمیدونم تاوان چی رو میدم. اما هرچی هست خیلی سنگینه...شکستم... *کاش داداشم همیشه خونه بود...پیشم... *واسم دعا کنید همه ی روزایی که پریناز میگه تموم میشه زودتر بگذرن.تحملم تموم شده... عشق است جمال آنکه در اوج غرور///به هرچه داشت نام دل پا زد و رفت... *تف به این زندگی نامرد...اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش... در پناه حق چقدر تنها تر شدم... بقول قیصرامین پور: "ديرياست از خود، از خدا، از خلق دورم با اينهمه در عين بيتابي صبورم..." من صبورم اما بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم... من هنوزم می نویسم نامه بر باد و بر آب... دلم از جمع شدن اینهمه غم توش سنگینه... خیلی... *فردانوشت :آخرین دیدار...روز خداحافظی مان...و بعد از آن... آخرین خبر...۲۲ اسفند روز تولدش... آخرین یادگاری...دست خطی در دفتر خاطرات... رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند... امیر زمانی فر عزیز رفتی اما یادت همیشه باماست... خدایش بیامرزد...
نميدونم چرا اينقدر زود آپ کردم اما بهانه اي که تو دستم بود,دلم بود و متني که سعيد (وبلاگ زيسفون) منو
وقتي همه حتي اونايي که به نتيجه مطلوبم رسيدن دلشون پر غمه... وقتي ...
قسمت فوت يلدا رو که تو پست سعيد خوندم ناخودآگاه اشکم در اومد چون ميدونستم اوج بدبياري
دوستي که منم دارم و هميشه دعا ميکردم رشت قبول شه که کنارم باشه و هرگز فکر نميکردم
دوستي که نبود و نيست تو روزايي که ميدونه من بدون بودنش دارم قطره قطره آب میشم اما نيست...
دوستي که نفس کشيدنش واسم همه ي دنياست...دوستي که ناخواسته تنهام گذاشته...
تنهام گذاشته وبا وجود اينکه ميدونه دليل بزرگترين انحرافم ترس از تنهايي بوده ازم انتظار داره
پري نازم...
ميدونم که الان فکر ميکني عصر به خوندن اين پست دعوتت کردم اميدوارم باور کني که اين پست رو
ناخواسته نوشتم تا يه کم آروم شم تو اين اتاقي که یه زمانی تنها جایی بود که آرومم میکرد اما
من با تو فهميدم زيبايي هم خوبه!!!
ياد همه ي روزايي که باهم رفتيم سل تي تي...ياد نگاه کردن به بچه هايي که هنوز خوشبخت بودن
ياد همه شون بخير...اميدوارم هرگز فراموششون نکني...![]()
![]()
![]()
از خدا چرا صدا نمي رسد؟
![]()
![]()
![]()
اميدوارم حال همه تون خوب باشه که اينطوري لااقل منم خوشحال شم...
يادمه پارسال اين موقع نوشته بودم *آدمي مي نويسد چون رنج دارد چون ترديد دارد *،
دوستايي که دورادور تنهام نذاشتن...ممنونم از همه تون...
که عنقریب به فوت بیرمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر...
دوستاي گلم بابت داشتنتون خدا رو شکر ميکنم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که ساعت ها به او فکر مي کنم در طول روز؛
که او با من خودي شده چون شعرهايم، نفس هايم، رد بخيه هاي روي دستم...
...رفت...
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


